امروز بهتر ببین
سلام به همه اونایی که می تونن بهتر ببینن
|
|
درد امروز کاش می شد...
کاش می شد بر بلندای سکوت ، آواز شد کاش می شد بر لب سبز نگاه ، آرام شد کاش می شد چون دل خاموش درد ، آزاد شد کاش می شد چون پرستوهای شاد ، احوال شد کاش می شد در سکوت لحظه ها ، بیدار شد... درد دل امروز
زندانی...
زندگی ، زندان امید است و هر زندانی را امید رهایی... می گریزند... ... پشت این زندان دری است ، بسوی نیست شدن... می شوند... ... در فراموشی این زندان ، شهری است... رازقی آنجا نیست... مردمانش شادند... بی سبب می خندند و بی پروا می گریند... زندانی خویشند و گرفتار هوس بی ثمر می کشند و بی اثر می گریانند... می مانند... ... برخی ، در کوچه های این شهر می دوند... به امید رهایی بیشتر... می رسند... ... دیوارها بلند و کوچه ها تاریکتراند... می ترسند... سلول ها کوچک و دالانها باریکترند... می لرزند... ... آنجا دری نیست ، بسوی نیستی... حیران می شوند... ... زندگی ، زندان امید است و هر زندانی را امید رهایی... کوتاه ، می مانند... در، می سازند و دوباره... می گریزند... ... باز هم فرار... ... باز هم تکرار... ... اما هنوز، رازقی آنجا بود... ... بر، ایشان می گریست... و در خاموشی زندان امید ، بر دیوار باغ بی گل انتظار می تکید ، می ماند... چون مرد سیاه پوش راست کردار، که بر میله های بلند انکار تکیه می زد ، خاموش... می سوخت... ... درد دل امروز
شهر قاصدک
نا کجا ، می رفتم و از بی کسی ، باکم نبود ... نا کجا ، شهری به نام قاصدک بود و منش ، شکی نبود ... قصد من ماندن چو نام قاصدک بود... این چنین مدفون شدن ، آسان نبود ... ناکجا ، آباد نام قاصدک بود این چنین حیران شدن ، آسان نبود ... باد شهر قاصدک بر من شد آخر، قسمتم پرتر نبود ... کور چشمان را نشاید در مقام قاصدک ، پنهان نبود ... تکیه بر بادش شدم شاید بیابم قاصدی نام او بر خود نهم ، دور از نگاه قاصدک ، آسان نبود... ... ترسم از قاصد بی رحم زمان بود ، که روزی خبر از ناخوشی نام دهد... یا که روزی ز پس پرده ی ابهام ، خراب خبر خام شود... ترسم از خنده ی خاموش خودم بود به کرار، که امکان نشود تا که روزی ز پس پرده ی انکار، به مقصود شود... ... نا کجا آباد را ، ویران شدم قاصدی ، آسان نبود... ... قاصدک ، قلبی نداشت... بی تفاوت ، می نشست و می شنید و می گذشت... بی دلی ، آسان نبود... ... قاصدک ، رنگی نداشت... قاصدک ، گریان نبود... ... قصد من ، ماندن چو نامی بی اثر بود ، این چنین مجنون شدن ، آسان نبود... درد دل کهنه
زندگی ، تکرار این تکرارهاست
دیر وقتی است که از رویای خاموش همیشه ام دورم ... تنهایی ، آرزوی دیرینم بود و تنخواهی ، خاموش همیشه ام ... روزگارم ، این چنین می کرد و بس... سکوتم می شکست... خندیدم ... اما به غربت فریادها... ... خنده ی اجبار، تلختراز زهر و فریاد بی صدا ، بی ثمر... ... رنگ تنهایی ، به صورت داشتم ، بانگ خاموشی ، به لب... در سرور و جمع نیکان بی اثر... ... روز و شب گم کرده ام ... ... مجنون وار، در زمزمه ی روز، غرش باد را چون کوهی سرافراز بر آسمان ذهنم ، نقش زدم و از فرازش به تماشای افقی بس ناامید نشستم ... ... پشت باد کوهی بود به سنگینی روزگار... دامنه اش سرشار از غرور بود و قله اش مملو از تاریکی ... وجودش از سنگ بود و درونش آتش ... قلبش از نور بود و روحش و نامفهوم ... و اینگونه استوار گشتنش را به رخ می کشید و پرغرور در آسمان می وزید ... ... پس ، بی درنگ آماده ی رفتن شدم ... باد را همره شدم ، شاید بیابم روزهای رفته ام را ... ... بوی شب همراهیم را سخت می کرد ... روشنی آرام در خود می شد و آواز تاریکی به گوشم می رسید باد شعری را به نجوا می وزید... "با من تنها به تاریکی مشو" ... ترس را آتش گرفتم ، باد تنها را چو همراهی قدیمی،چون نفس همره شدم... در میان کوچه های بی حصار شب شدم... ... بوی شب از خاموش ذهنم فراتر می رسید ، در تمام کوچه ها آواز خاموشی مکرر، می وزید... شوق رفتن بود و ترس بی کسی... ... من که ،تنها ،بی چراغ ،اینگونه در شب می شدم ،پس ترس را بیهوده بود... ... باد رقصان می وزید... ... در شب شدم ... دیدمش...، تاریک و سرد... خشمگین ، در بستر پهن زمان خوابیده بود ، ... باد ، آنجا نبود ... کوچه های بی کسی ، از دور سوسو می زدند ... فرصت فریاد هم دیگر نبود... ... در خود شدم... ... تکیه بر تاریکی تنها شدم ، ... خاموش... ... تنهای تنها... ... نه چرایی و نه چشمی... نه دروغی و نه دردی... ... خنده ی اجبار معنایی نداشت... حسرت فریاد خاموش،این چنین معوا نداشت... ترس من بیهوده بود ، بی کسی در جان شب جایی نداشت ... از شب شدم ... ... لذت تنهایی مطلق،همین جاست!!! ... بوی شب،تفسیر تاریکی نداشت... خواب من بیهوده بود ، تیرگی در نام شب جایی نداشت ... حیران شدم... ... شب به من می خندید ، خنده ای خاموش و سرد... ... فرصتم ، انگار پایان می شنید ، شب نشینی ، بیش از این معنا نداشت... ... نور را، در سردی لبخند شب آسان نبود... زنگ خاموشی به پایان می رسید ، روز نو در بستر خاموش شب ، پنهان نبود... ... نیک رویان زمین در نور، عریان می شدند... بی کسان در نور، حیران می شدند... کوچه های بی کسی از نور، آسان می شدند... خنده ی خاموش شب در نور ، معنایی نداشت ... روز دیگر ، می رسید ... باد رقصان ، می وزید... قصه های تازه پوشان ، غصه های دل فروشان... های و هوی مردمان را ، او چه آسان می خرید تا به گوش شب نشینانی چو من کوبد... ... من به او خندیدم ... گوش من خاموش و چشمم از همیشه بسته تر، باد ، رقصان را دگر در یاد ، آهنگی نبود... یاد شب ، در خاطرم حک می نمود شاعری که از نام شب ، پروا نبود... ... روز را تکرار این نیرنگها پر کرده بود... روزگار آهنگ زیبایی نداشت سرخی سنگ غروب ، از شرم این صد رنگهاست... عاشقی در نور معنایی نداشت... ... روز ، دیگر خسته بود... ... روشنی ، آرام در خود می شد و آهنگ خاموشی ، به هر گوشی چه آسان می رسید... ... انتظار شب نشینان ، بیش معنایی نداشت... رنگ خاموش غروب ، اینجا معمایی نداشت... ... روز در شب می شد و شب در دل بیدارها... ... شب مکرر می رسید... ماه ، چون قرصی میانش...شب چراغی بود ، در خاموش ِ این بیمارها... ... باز، در تکرار این تکرارها ، تنها شدم... ... در خود شدم..،اما چه حال... ... شب دگر تنها نبود!!! انعکاس نور ماه ، از بستر غمها نبود!!! ... ماه ، بی خورشید معنایی نداشت... رنگ شب بی نور معنایی نداشت... شب چه آسان رخ نمود ، بر من ِ تنها ، که معوایی نداشت... ... خشم شب از خاموش فریادهاست... سنگ فریادی که اینک دردل بد نامهاست... ... شب که خود ، بی نور معوایی نداشت... پس ، من ِ بی معمن ِ فریاد را ، تنها گذاشت... ... رنگ شب دیگر معمایی نداشت... کوچه های بی حصار شب ، دگرجایی نداشت ، چون من ِ سرگشته ی بیمار را... ... حیران شدم... ... کوچه های بی کسی از دور سوسو می زدند ، بی دلان گویی ، صدایم می زدند... ... بی رمق ، در آن شدم ، در پی نوری که خاموشی نداشت... از آن شدم ، همچو فریادی که تنپوشی نداشت... ... بی کسی پنهان نبود... ... پس ، نور را ، در خاطرم حک می نمود ، شاعری که از رنگ غم ، خویی نداشت... شب ، به پایان می رسید... زندگی بی نور معنایی نداشت... ... روز و شب را یافتم ، هر دو آزاد و خموش... ... روز، در شب خستگی از تن بدر می کرد و شب را ، درعوض مهمان نور... او که در هنگام خود ، بی نور معنایی نداشت... هر دو محتاج همند وگوش ، بر فرمان او... روز و شب ، بی نور حق رنگی نداشت ... راه من اینجا به آخر می رسید... ... بیش از اینان را دگر، پندار ماست... بیش از این را شک ِ در امر خداست... ... روزگار آلوده ی ، پندارهاست...اما چه حال؟ آدمی ، دلتنگ این پندارهاست ... « زندگی ، تکرار این تکرارهاست » درد دل باران
در آسمان ابری دلم بهانه ایست برای باریدن چون رعدهای آبی، بی سرنوشت ... که زخم می زدند و می خوردند و اکنون به خاموشی سکوت دل بسته اند... درد دل
به کجا چنین شتابان ؟
دیروز هم گذشت و در تکرار زمان سال نو رسید ، چون تمام روزهایی که گذشت... ... امروز کجایی ؟ هنوز هم می گریزی ، یا مثل من ایستاده ای و به دیروز زمان می نگری... هنوز هم می توانی به امید روشنی فردا بخوابی ، یا مثل من از خواب می ترسی ، که مبادا فردا در حصرت دیروزت باشی... ... فردا کجایی ؟ هنوز هم شعر می خوانی ، یا مثل من می نویسی و از کهنه شاعر هستی انتظار شعر نو داری... هنوز هم می خندی ، یا مثل من در غم از دست دادن دیروزی... ؟؟؟ نوشته شده توسط بابک | لینک ثابت | موضوع: |
درد دل
هفت سنگ
چون مترسکی تنها ، در زمین پا بسته ام... ..، دلخوش از، آزار انسان پیشگان ، چون دریغ از من نکردند و تن فرتوت من را سنگ کوبیدند... ... بسان کهنه تن پوشی،میان تازه پوشان ، خفته ام... ..، کهنه از فریاد خاموش و دل شب پیشگان ، چون دریغ از من نکردند و دل شب کیش من را سنگ کوبیدند... ... حال در بیدار خود ، سرگشته ای خاموش هم... ..، فارغ از غوغای عاشق پیشگان ، چون دریغ از من نکردند و زبان عاشقم را سنگ کوبیدند... ... درمیان کهنه راهی ، در میان شب شدم... ..، تا بیابم کهنه ای چون ، راه مجنون پیشگان ، چون دریغ از من نکردند و ره هموار من را سنگ کوبیدند... ... گم کرده راهی بی رمق ، من در پی سنگی شدم... ..، در پی سنگی که اول بر دلم شد ، از میان سنگ ظاهرپیشگان ، چون دریغ از من نکردند و دل پر سنگشان را بر دلم ، پرسنگ کوبیدند... ... کی شود من سنگ اول را بیابم ، دردل این لاخ سنگ . . . ... درد دل
یک انسان کامل!!!
در امواج بی رحم زمان غرقیم و خود به گردابش شدیم ، چرخاندن آسان نیست... با هرموج به سمتی و با هر صدا به کسی ، خود ماندن آسان نیست... در آرزوی خواستن شاد و غمگین از خواهشی دیگر، او خواستن آسان نیست... در آرامگاه پوچ انکار ، مدفون تر از هر روزیم ، پاک بودن آسان نیست... فریاد انسانیت از هر جا به گوش می رسد ، حق گفتن آسان نیست... ... در فراموشگاه خاکی خود ، سخت نشسته ایم ، دل کندن آسان نیست... ... پس چه باید ، چون من غرق سیه کردار را ، که روز رفتنش ، جان کندن آسان نیست... درد دل
عابر پیاده...
در تکرار تکرارها ، مکرر می شکستم... گذشت زمان از همیشه تنگ تر و کلامش سنگتر می شد ... درعبور عابران ، دلتنگ بودم ، چون گذشته ، حاظران را می نشستم... تا بیابم چاره ای ، که از عابران باشم ... همه چیزآنجا بود... گویی از چشم زمان ، من دور بودم ... چند وقتی می گذشت و نام من چون دیگران شد... گوش من از همهمه پر بود و جانم از همیشه خسته تر، خلوتی می خواستم ، ایجاد شد... نام خود را بر زبان زمزمه کردم ، هیچ شد... راه را آنجا ندیدم ، هیچ من فریاد شد... ... حاظری دلخسته می خندید...او چون دیگران شد... من ، به خاک افتاده بودم...نام من بر باد شد... ... عابرانی چون گذشته ، می گذشتند... گوششان خاموش و چشمی بر من دیگر نبود... هیچ من خاموش شد... ... حاظری دلخسته تر فریاد می زد ، در پی رهوار بود... نام او ، مانند من ، چون غرقه ای در خاک بود... همنشین او شدم ، چون حاظران ، هرگز نخندیدم به او... شاید او را چاره های باشم میان دیگران...اما نشد ، بر خاک شد ... باز در تکرار این تکرارها ، دلتنگ بودم... روز و شب را می شکستم ، بی رمق ، من در پی ، هموار بودم... در پی راهی که ازایشان شوم ، دیگر نباشم ... کی شود ، چون عابری ، برعابران من جمع باشم ...؟! کی شود ، بر حاظری ، چون خود بخندم ...؟! ... کی شود ، عابرشوم...نامم بیابم ...؟! ... درد دل
شب می آمد و ...
ستاره باران امشب از سیاهی چشمانت نکاست سرمای وجودت سردتر امشب و سختی نگاهت به سنگینی سکوت باران سیاه روزگار اما ، از آرامش کلامت نکاست... آرام حظور کردگار ، در آرام حظورت موج می زد دریایی بس خروشان... امواج سیاه سخت کیشان اما ، از سختی غرورت نکاست... شب می گذشت و من در آرام حظورت غرق بودم غرقه ای پرشور و بی نشان... عبور بی رحم زمان اما ، از شوق دیدنم نکاست... در شب شدم... درد دل
ساکت باش...
در سکوت شب ، سکوتم شکست... بی صدا فریاد زدم ، خاموش...خاموش... که شاید ساکتی پردرد و پیر، همسایه ات باشد... مبادا سنگ فریادت ، ز سنگی سنگتر باشد... مبادا کودکی در خواب خود ، چون من اثر باشد... مبادا سنگ اول را ، ز من گیرد... مبادا گریه اش ، بر خواب من گیرد... که شاید لااقل او، مهر مادر را ثمر گیرد. خاموش...خاموش... ... بی صدا در خود شدم ، گریه ام خشکید و کامم خشکتر گردید... قصه هایم را جویدم ، اشتیاقم چون همیشه کورشد ، بی خانمان گردید... خانه ای بی در کشیدم ، حجم آن کوچکتر و کاشانه ام بی آسمان گردید... آرزوی پرکشیدن را بریدم ، زخم جان خسته ام بی مرحم و فریاد من بی همزبان گردید... خاموش ، خاموش... ... بی رمق...بی همزبان... چون دیگران ، در کوچه های شب شدم... که شاید همزبانی بی زبان ، چون خود بیابم... ساکت پیری که همدردش شوم... چون او شوم... ... که شاید لااقل او ، این سوالم را بداند... که آیا سنگ فریادی چنینم کرد...؟ درد دل وعده... تنهایی در من اثر کرد و ذهن خسته ام را متلاتم ساخت، رازگونه هایی به ذهنم می آمدند و پرده های زمان را ورق می زدند... خاطرات ، چون سیل از اوراق زمان بیرون می ریخت و مرا پریشان تر می کرد. پیروزی و شکست در هر ورق نمایان بود ؛ که چه سخت پیروز بودم وچه آسان می شکستم خسته تر از روزگار بودم و غم زمانه بر، غصه هایم افزون... گشته هایم را در گذشته می جستم و یافته هایم را در آینده... و اکنون در گذشته ، حال را می جویم. تلاتم بیشتر است ، چرا که هنوز سختی گذشته ام را به دوش می کشم، چه می توان کرد...؟ فرار...؟ نه... چون ، فرا هم در گذشته ام معلق بود و در افسوس مهار می شد. ... پس ، مانند هرروز، گذشته را خلاصه می کردم و به آینده می اندیشیدم، کودکانه ای بیش نمی یافتم ، اما وعده ی همیشه ام بود... ...اکنون... تنهایی ، در من تنها بود و در کوچه های شلوغ ذهنم جولان می زد و با سنگینی هرقدمش ، سنگفرش کوچه هایم را خسته تر می ساخت. ... غم خستگی سنگفرشها ، برغصه هایم افزون بود و سختی راه ، سختتر... ... به وعده ی همیشگی ام ، دل بسته بودم و مغموم تر از قبل ، به گذشته می اندیشیدم... ... چه می خواستم...؟ ... به دنبال گناهی بودم ، که اینگونه ام ساخته... و حال...که اینگونه باشم... درد دل دهمین روز محرم غمگین تر از خورشید امروز، درانتظار غروب ، فریاد می زنم هیهات...که ؛ چه کردند و چه کشتند و چه بردند و چه مردند...منفورانه... نالان تر از خاک دشت، در پریشانی خورشید سهیمم ، شرمسار...که ؛ چه آجزانه بودیم و چه آشقانه دیدیم و چه روسیاه ماندیم... وخونین تر از آسمان آن روز، در غریبی ایشان ، می گریم چون شمع ، بی پایان...که ؛ نبودیم و نکشتیم و نماندیم و نباریدیم...نیل گون... درد دل راههای نرفته تنها ...، بسان زخمه ای بی ساز، بی رمق به دنبال گمگشته ای چون آنم... راههای نرفته و زخمهای ندیده... چشمانم بازترند و زبانم تیزتر دستانم بسته تر و آغوشم بازتر...از منم دورشدم. دوست دارم بمانم و ببینم ،که چگونه می توانم... دوست دارم از خود آرام وجودم بگذرم... دوست دارم از آرام زمان پیشی بگیرم و خسته تر باشم. می خواهم از سوزش تند ایام ، سوزتر باشم و از سرمای روزگار سردتر... می خواهم از خود بیرون آیم و آن شوم...می خواهم مانند آن باشم... ... از همهمه ی ایام می ترسم ، که چرا این بود و آن شد!!! ... همهمه را اسیر خواهش و ایام را در بند خواسته ام کردم... ... از دوری یادهای بی اثر می ترسم ، که چرا این بود و آن شد!!! ... می خواهم اثیری بی اثر باشم و از یادها دورتر... ... می شوم... ... و حال،تنها تر از شمع ، برقله ی زیبای غرور می سوزم، زخم بر تن... راه می جویم ..................................................... درد دل
بازی
در روز می چرخم و در شب نیز، اما نمی دانم چرا اینگونه خاموش... آرزوی رفتن دارم و چهار میخ ماندن ، که بچرخانم... بازیگر بازی روزگارم و بازیچه ی بازیگران... اما، ای کاش می دانستم چرا بازیگرم...؟...یا چرا در بازی روزگار تنهایم...؟ ای کاش می دانستم بازیگر یعنی چه...بازی بگردانم یا بازی مرا...؟ ای کاش می دانستم بازی یعنی چه...بازی کنم ،یا بازی بشوم...؟ ای کاش لااقل در بازی روزگار نقش خوبی داشتم... ... نمی دانم چرا نقشهایم تکراریند و بازیهایم بازی تر... نمی دانم چرا نقشهایم سختتر می شوند ومن سست تر... ... ای کاش می توانستم دوباره کودکی را بازی کنم ، درحال بازی ای کاش می توانستم در یک بازی کودکانه بازی کنم و بازی شوم... اما ، این را آموخته ام که در این بازی کودکانه ، بازی می شوم... ... نمی دانم...آیا واقعا بازیگرم ...؟ ... اما خوب می دانم ،که بازیگر نقشهای زیادی بازی کرده و می کند...و من نه... ... شاید دراولین نقشی که داشتم ، فرو رفته ام و نمی توانم بیرون بیایم... شاید این نقش را خوب بازی می کنم ومورد تشویقم... یا شاید خودم این نقش را دوست دارم... ... اما این نقشی بود که برایم انتخاب شد و من چاره ای جز قبول نداشتم... و حال نقشم را دوست دارم و به آن وابسته شدم ... گرفتار تعهدم ...اما متنفراز تشویق...که مرا در بازی مصرتر می کند بازیگر روزگارم و بازیچه ی بازیگران... تماشاچیان از هرجا می آیند،که بازی تکراری مرا ببینند... می خندند...می گریند...می نالند...می مانند...می روند...می چرخند و اقلب می چرخانند... و من هنوز بازیگرم... ... اما دیگر نمی توانم بازیچه ی هر تماشاچی باشم. آزاد گفتم ، گفتی ، گفت... گفت : مثل شقايق زنده باش ، كوتاه اما... زيبا مثل پرستو كوچ كن ، فصلى اما... هدفمند مثل پروانه بمير ، دردناك اما....عاشق گفتم : زنده ام ، چون نفس که می آید و از شقایق می گذرد... کوچ می کنم ، چون صدا که می ماند و نیست... ومی میرم ، چون لحظه ، که می گذرد و خاطره ای از خود به یادگار می گذارد... ...اما افسوس ، که مجالی برای تجربه ی یک عشق زیبا و هدفمند نبود..... نوشته شده توسط بابک | لینک ثابت | موضوع: |
درد دل امروز ما در زمزمه ی زیبای زندگی صدایی نیست...گوشها نمی شنوند ! در گریه ی کودک نو رس خدایی نیست...چشمها نمی بینند ! در روزمره ی اجبار فاصله ها بیشتر است...گوشها نمی شنوند و چشمها نمی بینند... اما... رویای خوشبختی آرزویی است غریب...گوشها می شنوند و چشمها می بینند...؟ ترس از پایان ، دوری است بس نزدیک...گوشها می شنوند و چشمها می بینند...؟ عبادت می کنند... این گوشها مرا هم می شنوند ؟ این چشمها مرا هم می بینند ؟ آری... اگر ، آرزویی باشم که می خواهند... یا مانعی که بیشتر بمانند... درد دل ...؟؟؟ در هیاهوی سکوت ، چه بی رحمانه می کشیم... در آیینه ی انکار ، چه بی رحمانه می مانیم... اما چه حال... که بی رحمانه می کشند و بی رحمانه می مانند... اینگونه انسانیم...
کوچه های شب
روزگار می گذشت... شب سیاه تر از قبل بود و سکوت پربار تر از همیشه مردم مردار خوار شهر بیدار بودند و در گوشه های دیوار شب دوست سلاخی می کردند. روزگار میگذشت و دوستان زیادی در کوچه های تاریک شبش بر دارهای بلند انکار حلق آویز بودند٬ «بی گناه»... شب طولانی تر از قبل بود و سکوت سرشار تر از همیشه... مردار خواری می خندید شاید٬سکوت بشکند... اما دوست مردار خوار می گریست٬که شاید سلاخی بعدی اوست... سکوت کردند. دیوارها از قبل بلندتر بودند و سکوت غمگین تر از همیشه. روزگار می گذشت... شب از دیوارهایش شرمسار بود و سکوت از دیوارهای شب می گریخت ، نالانتر از همبشه مردار خوار بر مردار خوار افزون بود و درهر پیچ و خم ، کوچه های تاریک شب،گرسنه جولان می زدند... که مبادا دوستی نو از گوشه ای تاریک بگریزد... می گرفتند و می آویختند و می شکستند و می جویدند و می گریختند... که مبادا دوستی نو از گوشه ای تاریک گریخته است...مردار خواری نو او را گرفته است و آویخته است و شکسته است و جویده است و آنها هنوز اینجایند... روزگار می گذشت... شب از بوی بد لاشه ها می گریخت ، سرگردان بود...و سکوت بر لاشه های آویخته بر دیوارهای بلند شب مرحم می نهاد ، گریان تر از همیشه... مردارخوار،دوست مردارخوارش را می کشت... دیگر دوستی در کوچه های سیاه شب نبود ، مگر نا خواسته یا گم کرده راه... روزگار می گذشت... شب از تاریکی کوچه های بلندش شرمسار بود و سکوت خاموش تر از همیشه... آویخته های متعفن بر تمام دیوارهای شهر نمایان بودند و مردارخواران مغموم، به لاشه های آویخته بر دیوار خیره... که چه بیرحمانه گرفتند و آویختند و شکستند و جویدند و حال اینجایند ، «گناهکار» ... روزگار ایستاد... شب فرو ماند... اما سکوت پربارتر از قبل در کوچه های تاریک شهر می دوید ، شاید دوستی نو بیابد و ............................. |
|